تبلیغات
3
همه چیز درمورد هری پاتر
3
هری پاتر و پایان راه
3
سیاره هری پاتر
3
دلدلی
3
هری پاتر7
3
هری پاتر و حلقه مرلین
3
ندا رضایی
3
مغز پرشتاب
3
همه چیز درباره ی هری پاتر(دنیل)
3
وبلاگ سارا خانم
3
یادگاری از تورج عزیز
3
لرد سیاه
3
dannyvamohsen
3
سدریک
3
هری پاتر ۷ نوشته یک رولینگ دیگر!
3
دانلود فارسی
3
هری پاتر و دنیای تاریک
3
هری پاتر وجدال دو وارث
3
مرگ خواران وحشت انگیز
3
تورج-هری پاتر-کتاب7
3
دنیای عکس
3
امیر پاتر
3
دانلود نرم افزارهای فارسی
3
هری پاتر و جنگ سفید سیاه
3
سروش پاتر
3
چشم باسیلیسک
3
وب ایران
3
جدیدترین عکسهای هری پاتر
3
پرشین موزیک
3
هرمیون ۲۰۱۲
امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :
¯ وبلاگ جدید من
پنجشنبه 14 دی 1385
نوشته شده در پنجشنبه 14 دی 1385 و ساعت 05:01 ق.ظ توسط : محسن
ویرایش شده در پنجشنبه 14 دی 1385 و ساعت 09:01 ق.ظ
¯ فصل جدید
یکشنبه 15 آبان 1384
سلام
خوب بخش جدید رو گزاشتم طبق حرفی که زده بودم ادامه داستان رو اگه می خواین بخونین باید برین روی ادامه مطلب راستی تا پس فردا هم این فصل رو تموم می کنم . در مورد اینکه غلط املاحی زیاد دارم درســـت می گین تازه چند بارهم ویرایش می کنمش می بینید که توی تمام مطالب ویرایش شد داره برای همین تصمیم گرفتم که بعد از هر ۵ فصل فایل پی دی افی بدم که دیگه غلط املاحی نداشته باشه درضمن لینک پی دی اف فصل دوم رو هم درست کردم خوب ممنون بازم از نظراتتون متشکرم
نوشته شده در یکشنبه 15 آبان 1384 و ساعت 02:11 ق.ظ توسط : محسن
ویرایش شده در یکشنبه 15 آبان 1384 و ساعت 03:11 ق.ظ
¯ فصل سوم --- بخش ۲ --- دادلی ها
یکشنبه 15 آبان 1384
فصل سوم
دادلی ها
هری چوبشو ورداشت رون بیدار شده بود
صدای چی بود نمی دونم بدو
دم پله ها ایستادند
صدای عمو ورنون می لرزید شما کی هستید به به خدا من جادوگر نیستم با من کاری نداشته باشین اونا , یعنی اون دوتا بالا هستند
نوشته شده در یکشنبه 15 آبان 1384 و ساعت 02:11 ق.ظ توسط : محسن
ویرایش شده در یکشنبه 15 آبان 1384 و ساعت 03:11 ق.ظ
¯ تغییرات
شنبه 14 آبان 1384
سلام
می خواستم بگم بخش دوم از فصل سوم رو تا فردا می زارم در ظمن از این به بعد داخل هر فایل PDF یک پس زمسنه هم قرار می دم سعی می کنم طوری باشه که خوشتون بیاد و نکته بعدی اینکه داستانها چند صفحه از فردا به صورت ادامه مطلب در می یاد یعنی هرکسی می خواد کل اون بخش رو بخونه باید بره به ادامه مطلب چون این جوری خیلی جا دیگه نمی گیره راستی از همه کسانی که نظر دادن و یا لینک مارو قرار دادن منون به امید دیدار تا فردا
نوشته شده در شنبه 14 آبان 1384 و ساعت 04:11 ق.ظ توسط : محسن
ویرایش شده در شنبه 14 آبان 1384 و ساعت 04:11 ق.ظ
¯ فصل سوم --- بخش ۱ --- دادلی ها
چهارشنبه 4 آبان 1384
فصل سوم
دادلی ها
سوت قطار به صدا در آمد
هرمیون گفت پاشین رسیدیم
هری پاشو رسیدیم
رون وسایل رو جمع کن چیزی جا نزاریم
خیلو خوب راستی تو وسایت و چی جوری می خوای ببری
مامان و بابام امودن ایستگاه دنبالم
سه نفری از قطار پایین اومدن
قبل از اینکه به سکو برسن تا وارد استگاه ماگلها بشن
رون گفت هرمیون هری از ایستگاه گذشت تا اونها راحت باشن
نوشته شده در چهارشنبه 4 آبان 1384 و ساعت 09:10 ق.ظ توسط : محسن
ویرایش شده در یکشنبه 15 آبان 1384 و ساعت 03:11 ق.ظ
¯ بازگشت -- فصل دوم -- فایل PDF
یکشنبه 24 مهر 1384
فصل جدید به صورت PDF
سلام اینم فصل جدید با نام بازگشت به صورت PDF
لینک دانلودش اینه .روش راست کلیک کنید و گزینه سیو رو انتخاب کنید.
برای دانلود فصل قبل به لینکدونی مراجعه کنید.
نوشته شده در یکشنبه 24 مهر 1384 و ساعت 07:10 ق.ظ توسط : محسن
ویرایش شده در دوشنبه 25 مهر 1384 و ساعت 06:10 ق.ظ
¯ فصل دوم --- بخش ۳ --- بازگشت
یکشنبه 24 مهر 1384
فصل دوم
بازگشت
هرمیون گفت پاشین الان همه می فهمند
هری تابلو رو زیر بغلش زد رفت تو اتاق و انو قایم کرد.
*******
امتحانات تمام شده بود و تنها سال ششومی ها و هفتمی ها باقی مانده بودند.
رون گفت بابا دمشون گرم تا حالا اینقدر یک امتحان ساده نبود .
اگه اینجوری نبود فکر کنم من الان دوستا افتاده بودم .
خوب هری راستی فردا راه می افتیم به عموت اینا که گفتی من می یام .
هری گفت راستش نه هنوز چیزی نگفتم .
نوشته شده در یکشنبه 24 مهر 1384 و ساعت 07:10 ق.ظ توسط : محسن
ویرایش شده در یکشنبه 15 آبان 1384 و ساعت 03:11 ق.ظ
¯ پس زمینه هری پاتر
پنجشنبه 21 مهر 1384
خوب اینم یه پس زمینه برای دستکتاپ که خودم درست کردم یعنی گوشه هاشو طوری کردم که روی دسکتاپ بخونه . روی لینک دانلود کلیک کنید و بعد سیو رو انتخاب کنید .

نوشته شده در پنجشنبه 21 مهر 1384 و ساعت 12:10 ب.ظ توسط : محسن
ویرایش شده در پنجشنبه 21 مهر 1384 و ساعت 12:10 ب.ظ
¯ فصل دوم --- بخش ۲ --- بازگشت
پنجشنبه 21 مهر 1384
فصل دوم
بازگشت
رون بیرون رفت هری هم پاشد لباساشو تنش کرد و پیش رون رفت
هردو به طرف سالن عمومی به راه افتادن
به سالن عمومی رسیدن تعداد کمی از بچه ها اون جا بودن رون گفت تا یک ساعت دیگه امتحان تموم می شه باید زود بریم کتاب خونه شروع کنیم فردا امتحانه کتابتو که ورداشی
آره تو جیبمه
سلام من اومدم شما چقدر دیر بیدار شدین می خواستم برم کتاب خونه گفتم اول ایجا سر بزنم شاید اینجا باشین
نوشته شده در پنجشنبه 21 مهر 1384 و ساعت 04:10 ق.ظ توسط : محسن
ویرایش شده در یکشنبه 15 آبان 1384 و ساعت 03:11 ق.ظ
¯ فصل دوم --- بخش ۱ --- بازگشت
چهارشنبه 20 مهر 1384
فصل دوم
بازگشت
هری و رون وارد اتاق شدن رون گفت بیا بزارش زیر این تخت هری خم شد و تابلو رو زیر میز قرار داد
رون گفت خوب هالا باید یه طلسم به خونیم که روتختی کنار نره تا یه وخت کسی نبینش
هری گفت نه با این کار بیشتر تابلوش می کنیم همین جوری بهتره بیا بریم پایین
از حفره خارج شدن و به سوی کتابخانه رفتن هرمیون با چشمان بسته داشت چیزی رو زمزمه می کرد
سنگ ملامتارا برای از بین بردن طلسمهای معیوب کننده
هری و رون به آرامی نشستن صدای هرمیون قطع شد رو به رون کرد و
گفت رفتین کتاب بسازین یا بیارین
رون گفت کتاب هری تو اتاق نبود توی اتاق ضروریات بود
هرمیون باصدای تیزی گفت چی هری تو باز اون کتاب لعنتی رو ورداشتی مگه تو خودت نگوفتی
هری گفت چرا ولی به قول رون همین دو روز هست بعد از بین می برمش
قول می دم
هرمیون گفت ولی بازم می گم این کتاب خطر ناکه
رون گفت راستی نمی دونی چه کار کردیم
هرمیون گفت مگه کار دیگه هم کردین
رون گفت آره یه تابلو از اونجا ورداشتیم
هرمیون گفت یه تابلو دزدیدن
هری گفت نه اون یه تابلوی بی مصرف بود که کسی هم توش زندگی نمی کنه
هرمیون گفت این تابلو ممکنه خطرناک باشه شاید اون یه ..
رون گفت نه بابا دامبلدور توش ظاهر شد تازه باهاش صحبتهم کردیم اون خود دامبلدور بود
هرمیون از هری پرسید خوب چرا اونو ورداشتین اون به چه درد شما می خوره
رون گفت خوب می دونی ... ببخشید از هری پرسیدی
هری گفت خوب برای مشورت کردن با دامبلدور اون خیلی می تونه به ما کمک کنه
هرمیون گفت حالا از کجا می دونی که کمک می کنه
هری گفت خودش گفت که اگر کمک فکری باشه می تونه
هرمیون گفت خیلی خوبه به این می گن یه فکر خوب البته من اول باید یه چند تا تست روش انجام بدم
ولی در کل فکری خوبیه
رون به هری گفت اینو باید تو تاریخ ثبت کرد
برای اولین باره که تو با یکی از کارهای ما مخالف نیستی
هری گفت شاید این بخاطر وجود تو هست
رون با تکبر شوخی مانندی گفت بله من در این جور خر سازی ها ببخشین
هرمیون گفت برای همینه که من همیشه مخالف هستم دیگه. چون سریع پرو می شین .
خوب ما اومدیم این جا درس بخونیم نه حرف بزنیم
ساعت روی دیوار هفت را نشان می داد و موقع صرف شام بود اونها هنوز تو کتابخانه بودن هرمیون گفت شما دوتا مثل اینکه خیلی درس خون شدین چون همیشه از همه سریع تر سر میز می رفتین.
رون گفت اوه اوه ساعت هفته پاشو بریم هری که خیلی گشنمه هری هیچ جوابی نداد
رون گفت هری خوابی دست روی شانهاش زد که هری مثل یه چوب خشک افتاد کف زمین
ناگهان همه برگشتن این صحنه رو تماشا کردن و بعد صدای فریادها بلند شد و همه شروع کردن به خارج شدن از در
هرمیون که انگار تازه بهوش اومده بود سریع چوبشو در آورد و گفت فانتالیمو
هری نفسی عمیق کشید و گفت اوه خدای من این چی بود
همین طور داشت نفس نفس می زد که گفت شما دوتا نفهمیدین من نیم ساعته خشک شدم
اصلا کی من رو این طوری کرد
هرمیون با صدای گرفته گفت ببخشین من هواسم نبود داشتم از طریق ذهنم ورد می خوندم
ببخشین ...
صدای دویدن چند نفر داشت می یومد
مک گوناگال وارد شد پشت سرش هم لوپین و آقای ویزلی
اوه خدای من تو منو نصف عمر کردی بگو ببینم چی شده
هرمیون گفت همش تغصیر من بود من داشتم وردهای ذهنی رو تمرین می کردم و فکر نمی کردم جواب بده اشتباه کردم خودم هر موجازاتی که باشه قبول می کنم
نباید این
مکگوناگال گفت اشکالی نداره از این اتفاق ها زیاد پیش می یاد ولی چون الان جو این طوریه همه می ترسن
اوه خوب بخیر گزشت بیان بریم به سالن عمومی تا شام سرد نشوده
هرمیون همین طور مشغول عضر خواهی بود که
هری گفت هرمیون هیچی نشده ولش کن شامتو بخور تو فردا امتحان داری
زودباش بریم بالا
بعد از دست کشیدن رون از غذا خوردن هر سه نفری به طرف راه روی عمومی رفتن
هری به رون گفت باید یکم سوال از دامبلدور بکنم
به حفره رسیدن بانوی چاق توی آینه کوچکی داشت خودش نگاه می کرد و همین طور شعر زمزمه می کرد
ولی این بار این جوری بود
خوشحالم اگه تو برگردی به کنارم
رون گفت دامبلدور
بانوی چاق با خوشحالی رو به رون کرد و گفت سلام بچها می خواین بیان تو
رون گفت واقعا خیلی خوشحال هستین که جواب سلام منو بعد از شش سال می دین
بانوی چاق گفت اوه عزیزم ناراحت نباش آدم عوض می شه دیگه
رون گفت آدم بله ولی شما یه نقاشی هستین
بانوی چاق خندید و در رو باز کرد و گفت برین تو عزیزان هری با تعجب گفت اون چش شده
وارد شدن و در اتاق عمومی روی کاناپه نشستن
رون گفت خوبه حالا دامبلدور برای چند لحضه پشت سر اون بوده این اینهمه خوشحال شده
فکرشو بکن اگه دامبلدور دوست پسرش بود چکار می کرد
هر سه نفری زدن زیر خنده
هری رو به هرمیون کرد و گفت تو نمی خوابی فردا امتحان داری
هرمیون گفت راست می گی خداحافظ هری خداحافظ رون
+18 هرمیون صورتشو روی رون برگردوند و رون هم در یه لحضه لبها شو بوسید
هری به رون گفت بیا بریم می خوام چند تا سوال از دامبلدور بپرسم
رون گفت باشه هر دوتا به طرف اتاق رفتن رون هم داشت برای هرمیون دست تکون می داد
وارد اتاق شدن
هری خم شد زیر تخت قاب رو آهسته بیرون کشید و اون رو کنار لبه تخت گذاشت و روی زمین نشت.
رون هم کنار هری نشست هری گفت : دامبلدور ولی کسی ظاهر نشد دوباره باصدای بلند گفت دامبلدور دامبلدور
در همین لحضه نوشته خاک آلود ظاهر شد : شخص مورد نظر شما در حال انجام کاری می باشد
متاسفم
هری یاد عمو ورنون افتاد که وقتی موبایل طرف مقابلش جوان نمی داد چقدر عصبانی می شد
و حالا فهمیده بود که حق داره
رون گفت خوب بریم بخوابیم فردا باید زود پاشیم درس بخونیم به قول هرمیون من که هنوز هیچی نخوندم
هری زیر لب گفت شب بخیر و در تختش درازکشید
یعنی دامبلدور کجا بود
حتما داره با مکگوناگال یا وزیر یا هم چین چیزی صحبت می کنه
در همین افکار بود که خوابش برد توی خواب دید دامبلدور می گه نه نمی خورم ولی هری به زور داشت به اون می نوشاند صدای خنده بلندی و دوباره خواب دید
هرمیون و رون سر قبری نشستن و دارن گریه می کنن
هری نزدیک شد و دید اسم خودش روی سنگ قبره
رون گفت پاشو
تو خواب که اینقدر حرف می زنی که نمی زاری ما به خوابیم
راستش اگه یکی بخواد تمام اصرار تو رو بدونه کافیه یه شب کنارت به خوابه
ادامه دارد ...
در پایان هر فصل فایل (( پی دی اف )) آن در قسمت لنکدونی قرار می گیرد با آرزوی قبولی تاعات و عبادات شما
نوشته شده در چهارشنبه 20 مهر 1384 و ساعت 01:10 ق.ظ توسط : محسن
ویرایش شده در چهارشنبه 20 مهر 1384 و ساعت 02:10 ق.ظ
¯ فصل اول -- قسمت اول -- تابلو
سه شنبه 19 مهر 1384
فصل اول
تابلو
رون هری و هرمیون هر سه به طرف مدرسه راه افتادن
کسانی هم که برای وداع با دامبلدور اومده بودن داشتن محل رو ترک می کردن .
هرمیون گفت باید برای امتهانات آماده بشیم چون قراره زودتر برگزار بشه فکر نکنم نمره خوبی بگیرم هنوز هیچ کاری نکردم وای هیچی از طلسم های باستانی رو تمرین نکردم خدا کنه امتحان آخری باشه
هری به چیزهایی که دیشب اتفاق افتاده بود فکر می کرد اگه دامبلدور اونو طلسم نکرده بود شاید اون الان زنده می موند چند لحضه فکر کرد شایدهم هردوشون مرده بودن ممکن بود اون به تونه از پس مالفوی بر بیاد یا چند تا از اون مرگ خوارها ولی از پس اون همه مرگ خوار نه
اگه یکم دیر تر می رسیدن ...
ولی با خودش گفت دیگه فایده نداره حالا باید تصور کنیم اگه دامبلدور بود چه کاری انجام می داد
آره از بین بردن ولدمورت این همون کاری هست که باید انجام بدم این آرزوی دامبلدوره
خندش گرفت نه این آرزوش نبود آرزوش یه جوراب پشمی بود
هرمیون که هنوز داشت از امتحانات حرف می زد و اصلا براش مهم نبود که کسی گوش می کنه یا نه
رون گفت بابا بس کن مخمو خوردی از آخر یا قبول می شی یا نه
هرمیون ناراحت شد هری که دید این طوریه گفت بچها می دونین آرزوی دامبلدور چی بود
رون گفت از بین بردن ولدمورت
هری پرسید تو چی می گی هرمیون
من نمی دونم شاید هین که رون می گه .
نه اون آرزو داشت موقع کریسمس یه جوفت جوراب پشمی هدیه بگیره
رون گفت واقعا یک مقداری کم داشت
هرمیون گفت موئدب باش
رون گفت تو از کجا می دونی
- اون موقعی که آینه آرزوها رو آورده بودن تو مدرسه یادت هست آره یک بار که برای دیدن آینه رفته بودم دامبلدور منو دید بعدش ازش پرسیدم که شما چی تو آینه می بینین که همین رو گفت
آره یادمه هرمیون تو اون آینه رو ندیدی خیلی جالب بود
هرمیون گفت این چیزها بدرد نخوره من که دوست ندارم همچین چیزی داشته باشم
این نوع وسایل همیشه دوروغ می گن تا مخاطبشون رو جزب کنن
رون گفت نه این طوری هم نیست من خودم تو آینه دیدیم که کاپیتان تیم کوئدویچ گریفندور هستم و جام قهرمانی رو بالای سرم گرفتم راستشو بخوای هیچ وقت همچین چیزی رو فکر نمی کردم شاید توی تیم می یومدم ولی این که کاپیتان بشمو نه
ناگهان هری رو به رون کرد و گفت راست می گی
رون گفت آره
هری گفت می دونم منظورم اینکه درست می گی تو برام تعریف کردی ولی منم هیچ وقت فکر نمی کردم
رون گفت متشکرم
هری گفت هرمیون شاید ما به تونیم از اون آینه برای پیداکردن هورکراکس ها استفاده کنیم
الان آرزوی من کشتن ولدمورت هست شاید اگه جلوی آینه به ایستم اون به من جای آینه رو نشون بده
هرمیون گفت فکر نمی کونم چون اگه به این سادگی ها بود خود دامبلدور انجام می داد
رون گفت شاید اون هم مثل تو به این جور چیزها اعتقاد نداشته
یادت هست هری اون به تو گفت این جور چیزها بدرد نخوره و فقط وقت آدم رو می گیره
هری به فکر فرو رفت الان اون آینه کوجا هست آخرین جایی که دیده نه حتما جاشو عوض کردن
هرمیون گفت کوجایی نمی خوای بیای تو
دم در ورودی رسیده بودن و هری همچنان در حال فکر کردن بود
اون پروفسور مک گوناگال را دید که داشت با وزیر در مورد این که کی امتحانات شروع بشه صحبت می کرد
هری با خودش گفت حتما پروفسور می دونه باید ازش سوال کنم ولی الان نمی شه بعدا
دم تابلوی ورودی رسیدن بانوی چاق همچنان در حال گریه کردن بود وبا صدای بلند دماغ شو فین کرد رون گفت تو چرا اینقدر ناراحتی اون که حالا اومده پیش شما
بانوی چاق گفت ما نمی تونیم به تابلوهای اتاق مدیر وارد شیم
هری گفت اونا چطور
ولی جوابی نشنید
هرمیون گفت چرا اونها می تونن
رون گفت منکه فکر نمی کنم دامبلدور هیچ وقت به خواد بیاد پیش اون چون اصلا جا نمی شه
رون و هری هردو با صدای بلند زدن زیر خنده ولی وقتی صورت بانوی چاق و دیدن صدای خندشون قطع شد
بانوی چاق گفت بی شرم خجالت نمی کشی در مورد کسی که مدیر این مدرسه بوده داستانهای خنده دار درست می کنی
هرمیون گفت من معضرت می خوام
می تونیم وارد شیم
بانوی چاق باصدای بلند گفت رمزو بگو
دامبلدور
تابلو کنار رفت و دوباره بانوی چاق زد زیر گریه
هر سه واردشدن
هرمیون به رون گفت تو اون ناراحت کردی
رون گفت اون فقط یه تابلوی پرحرف غرغوروست
وقتی رسیدن دیدن جینی روی کاناپه نشسته و داره اشکهاشو پاک می کنه
جینی سریع بلند شد و رفت به سمت خوابگاه دختران
رون گفت اون چش شده شاید باز طلسمش کردن
هرمیون گفت شاید از مرگ دامبلدور ناراحت هست
رون گفت دامبلدور فکر نکنم هری باید ناراحت باشه که با اون صمیمی بوده
هرمیون پرسید هری تو چیزی بهش گفتی چون قبل از اینکه ما بیام اون داشت با تو حرف می زد
هری گفت نه آخه من من بهش گفتم که باید از هم جداشیم
رون و هرمیون با تعجب به هری نگاه کردن
خوب می دونین ولدمورت داره بهترین دوستان و اقوام منو می کشه گفتم شاید با این کار
خوب می دونین شاید بهتر باشه این جوری بشه تا من خیالم راحتر باشه
هرمیون گفت نمی دونم
رون کمی ناراحت شده بود و هری تعجب کرده بود ولی فهمید به خاطر جینی نیست
رون گفت حتما بعدشم می خوای از ما جدا بشی من که بهت گفتم هرجا بری باهات می یام
حتی خونه خالت
هرمیون گفت من هم همینطور ولی خونه خالت نه چون اصلا رامون نمیدن
رون گفت چی میگی من 17 سالمه و موتونم از جادو استفاده کنم با زور جادو هم که شده اون جا می مونم
هرمیون گفت مزخرف نگو
رون گفت حالا می بینیم
هرمیون گفت اگه هری نخواد چی ؟
رون گفت چی هری هری خره کی ببخشین هری از خداشه نه هری
من نمی دونم اگه
اگه چی معلوم که می خوام فکرشو بکن من دارم دادلی رو اذیت می کنم و تو هی می خندی
بیا فکر کنیم وقتی رسیدیم چه چور جادوی روش امتحان کنم از پا آویزونش کنیم و شرتشو ...
هری چند لحضه فکر کرد و از این فکر شوم خندش گرفت
هرمیون پاشد و گفت من باید برم آماده شم ممکنه همین فردا امتحانات شروع بشه شما هم بجای اینکه نقشه بکشین چه جوری دادلی رو اذیت کنین برین آماده شین
رون گفت اگه من بیام توهم می یای
هرمیون گفت اول ببین هری تورو می بره بعد مهمون دعوت کن
ادامه دارد
در پایان هر فصل فایل (( پی دی اف )) آن در قسمت لنکدونی قرار می گیرد با آرزوی قبولی تاعات و عبادات شما
نوشته شده در سه شنبه 19 مهر 1384 و ساعت 05:10 ق.ظ توسط : محسن
ویرایش شده در چهارشنبه 20 مهر 1384 و ساعت 02:10 ق.ظ
¯ دریافت فصل ۱ به صورت فایل PDF
سه شنبه 19 مهر 1384
سلام
اگر دوست دارین این فصل رو به صورت پی دی اف دریافت کنید
به آرشیو لینکدونی مراجعه کنید.
نوشته شده در سه شنبه 19 مهر 1384 و ساعت 02:10 ق.ظ توسط : محسن
ویرایش شده در پنجشنبه 21 مهر 1384 و ساعت 12:10 ب.ظ
¯ فصل اول -- قسمت دوم -- تابلو
سه شنبه 19 مهر 1384
فصل اول
تابلو
رون گفت اگه من بیام توهم می یای
هرمیون گفت اول ببین هری تورو می بره بعد مهمون دعوت کن
رون گفت هری یعنی ممکنه تو قبول نکنی
قبل از اینکه هری جوابی بدهد
خود رون گفت مگه ممکنه وای چه حالی میده من که روز شماری می کنم
فکر میکنی شورتش چه رنگیه
هری به رون نگاه کرد و گفت مثل اینکه مخت تاب ور داشته ها من رفتم بخوابم
صبح شده بود هری باید آماده می شد که سر کلاس بره بلند شد ولی بعدیادش اومد که
معلمی برای این درس نیست و دوباره روی تختش دراز کشید و خوابید
بعد از چند دقیقه رون با صدای بلندی گفت پاشو هری هرمیون کارمون داره
مثل اینکه برنامه امتحانات رو دادن
هری بلند شد عنکش رو زد و از تخت پایین اومد رفت طرف لباسهاش و اونهارو تنش کرد
بعد با رون به طرف سالن عمومی راه افتادن هرمیون اونجا نشسته بود و سرش توی یک برگه فرورفته بود
هری سلام کرد
هرمیون گفت سلام هری نگاه کن امتحان اول مون طلسمهای باستانی هست
خوش بهالتون شما این درس رو ندارین
رون گفت ولش کن بابا ما که از سال دیگه نمی آیم
هرمیون گفت یعنی چی تو مگه نمی خوای یک کاراگاه بشی
رون گفت منظورم اینکه مدرسه وا نیست که بخوایم بیایم
مگه ندیدی بیشتر پدر مادرا اومدن دنبال بچهاشون تازه هنوز امتحان نگرفته بعدشم وقتی تعداد کمی بیان مدرسه دیگه وانیست
هری گفت فکر نکنم اون روز یعنی اون شب تو دفتر تصمیم گرفتن که حتی اگه یک نفر هم به مدرسه بیاد بازهم مدرسه باز می مونه
هرمیون گفت من که میام پس مدرسه باز می مونه رون گفت من هری نمی یایم
هرمیون گفت آره هری تو نمی خوای بیای رون گفت بله
هری گفت تو چرا الکی حرف تو دهن من می زاری
رون گفت یعنی می خوای بیای
هری گفت باید فکر کنم
هرمیون گفت یعنی چی شما دوتا خل شدین
به نظر شما اگه دامبلدور زنده بود آیا دوست داشت که شما به مدرسه نیان
رون گفت الان دامبلدور مرده و بعدشم اگه ما به مدرسه بییام دیگه فرصتی برای پیدا کردن اون هورکراکس ها نداریم
هری گفت فکرکنم اگه یواش تر صحبت کنی خیلی بهتره
رون گفت معضرت می خوام خوب داشتم چی می گفتم آره
وقت بیشتر اگه به مدرسه بیام شانس پیدا کردن اونهارو از دست می دیم
تازه هرچی زودتر اسمشو نبر رو از بین ببریم شانسمون بیشتره چون اون به مورور زمان قدرتش واطرافیانش بیشتر می شن
نه هری
هری گفت آره ولی ما اول باید جای هورکراکس هارو حدس بزنیم
به نظر من اگه بشه از آینه جادویی استفاده کنیم خیلی خوبه
هرمیون گفت به نظر من بی فایده هست چون ما بجز هورکراکس ها باید دنبال یه چیز دیگر هم باشیم تازه ممکنه اون توی وزارت خونه باشه که دست رسی بهش غیر ممکنه
هری در افکارش فرورفته بود هرمیون راست می گفت ولی یه سوال از پروفسور مک گوناگال بی ضرر نبود شاید اون می دونست
رون رو به هری کرد گفت تو مثل اینکه گشنت نیست ها زود باش بریم صبحانه بخوریم من که دارم می میرم
هری رون و هرمیون به طرف سرسرای عمومی به راه افتادن از تابلو عبور کردن
بانوی چاق دیگه گره نمی کرد ولی مثل این بود که داشت با خودش چیزی رو زمزمه می کرد
چیزی مثل عزیز رفته سفر کی برمی گردی چشمون ...
سرسرا خالی تر قبل دیده می شد رون راست می گفت خیلی ها رفته بودن شاید چون فکر
می کردن تنها کسی که ولدمورت از اون می ترسه از بین رفته و دیگه کسی نیست که از مدرسه حفاظت کنه
صبحانه تمام شده بود و دانش آموزها داشتن بلند می شدن که پرفسور مک گوناگال بلند شد و مثل دامبلدور چند کف متوالی زد و گفت خوب می دونم که بیشتر شما برگه های امتحاناتتون رو گرفته این بعد از اتمام امتحانات به خونه باز می گردین سال اولی ها و دومی باهم و سال سوم چهارم و پنجم هم باهم ودر آخرهم سال ششم و هفتم خوب و سال تحصیلی آینده
دیشب ما جلسه ای رو با کارکونان و وزارت خونه برگزار کردیم قرار بر این شد که تا زمانی که حتی یک نفر به مدرسه بیاد مدرسه باز بمونه و در این صورت ما می تونیم سال آینده روهم
در کنار هم باشیم
خوب متشکرم می تونید برید و برای امتحان فردا آماده بشین
راستی چون وقت شما کم بود تصمیم بر این شد که امتحانات آسون تر برگزار بشه
رون گفت پس چی ترو خدا سخترش کنین من اون موقعی رو که یه هفته وقت داشتم افتضاح می کردم چی برسه به حالا
هرمیون گفت من ده گالیون به بچه های بی خوانمان کمک می کنم اگه نمره خوب بشه
رون گفت ده گالیون رو بده به من من دعا می کنم قبول بشی
هرمیون گفت پاشین بریم کتابخونه که خیلی کار داریم راستی شما فردا امتحان چی دارین
رون گفت نمیدونم
فکر کنم ما فردا امتحان نداریم تو پس فردا چی امتحان داری هرمیون
من معجونها
خوب ماهم همون رو داریم
پس بریم معجون هارو بخونیم
هرمیون گفت شما کتاباتون رو ور داشتین
رون گفت نه من که نمی دونستم
تا تو بری تو کتابخونه ما هم می ریم کتابامون رو میاریم
هردو به تابلوی بانوی چاق رسیدن
رون گفت سلام
بانوی چاق هنوز داشت همون شعر رو زم زمه می کرد
رفتی رفت از چشات نور دو دیده ...
هری گفت دامبلدور
ولی تابلو کنار نرفت هری گفت مثل اینکه متوجه نمی شه
در همین لحضه هردوتاشون با صدای بلندی فریاد زدن دامبلدور
که ناگهان دامبلدور پشت بانوی چاق ظاهر شد
و گفت سلام هری و آقای ویزلی ممکنه بپرسم چی کار دارین
بانوی چاق برگشت و رو به دامبلدور کرد و گفت اوه خدای من باورم نمی شه شما این جا اومدین
خدای من محاله در همین لحضه بانوی چاق برگشت تا دامبلدور رو قشنگ ببینه که دامبلدور گفت
عزیزم ممکنه بر نگردی چون اینجا جا کمه
رون خندش گرفت
بانوی چاق که دست پاچه شده بود که باشه باشه حتما
دامبلدور گفت خوب بگین چکار داشتین که من رو صدا زدین هری گفت من من کاری نداشتم در واقع رمز ورود رو گفتیم خوب چرا دوبار گفتین
برای چی
خوب من یکی از مدیرهای سابق این جا بودم برای همین اگر جلوی تابلوهایی که به این مدرسه ارطباط دارن باستید و دوبار نام شخص مورد نظرتون رو صدا بزنین شخص مورد نظر در تابلوی که شما مد نظرتون هست ظاهر می شه البته اگه تابلوی همون شخص نباشه اگه بود همون یک بار کافیه
خوب شما هم چون دونفریتون باهم صدا زدین دوبار حساب می شه
خوب اگه کاری ندارین من باید برم
خداحافظ عزیزم
بانوی چاق گفت خداحافظ ... وای چه صحنه دامبلدور توی تابلوی من خدای من
خوب حالا دیدی می تونه بیاد آقای رون ویزلی
رون گفت خوب آره ولی بشرتی که تو برنگردی پشتتو نگاه کنی
همین طور که رون و بانوی چاق در حال جر و بحص بودن هری داشت با خودش فکر می کرد که از این روش می تونه برای مشورت با دامبلدور استفاده کنه
آره خودشه ولی وقتی از هاگوارتز بره چی بیرون تابلویی نیست که مربوط به دامبلدور باشه تابلوی دامبلدورهم رو که نداره
رون گفت دامبلدور وبانوی چاق بلخره کنار رفت هردوشون وارد شدن و به اتاقاشون رفتن رون کتاب معجونهاشو برداشت
هری گفت من که کتاب معجون ندارم یعنی این جا نیست رون گفت آره راست می گی
تو اونو توی اتاق نیازمندی ها چا گزاشتی باید بریم ورش داریم
هری گفت ولی اون کتاب مال اون کسافت اسنیپه من چه جوری به اون دست بزنم
رون گفت ولش کن بابا فقط دو روزه بعدش نابودش کن آتیش بزن
هری گفت ولی
رون گفت ولی بی ولی بدو که الان داد هرمیون در می یاد ما رفتیم که سریع برگردیم ولی الان حدود یک ربع که گزشته
هری قبول کرد و هردو به سمت اتاق نیاز مندی ها به راه افتادن
وقتی به اونجا رسیدن هری فکر کرد که چه زمانهای الکی رو دم در این جا هدر داده بود اگه به حرف هرمیون گوش می داد ...
واقعا همیشه هرمیون درست می گفت و اونو رون اشتباه
هری به رون گفت چرا ما همیشه اشتباه می کنیم ولی هرمیون درست می گه
رون گفت معلومه چون ما اول کارو انجام می دیم بعد فکر می کونیم ولی اون نه خوب نمی خوای اون کتاب رو ور داریم
هری سه بار از جلوی در گزشت و گفت کتاب معجون رو می خوام که این جا گزاشتم در ظاهر شد و هردو وارد شدن اتاق بزرگی یا بهتر انباری بزرگ که پر بود از وسایل قائم شده توسط دیگران
هری گفت بیا از این کوچه این وری باید بریم رون گفت وای این همه وسایل بااین ها می شه
چه کارهایی که انجام ندیم
بیا دیگه هری به سمت راست رفت از پشت غول بزرگ گزشت گنجه ای که نیم تنه ساحره روی آن بود را شناخت با همان کلاه گیس و تاج .
نزدیک شد درشو باز کرد آن اسکلت پنج پا هنوز آنجا بود پشت آن کتاب را پنهان کرده بود دست کرد وکتاب رو بر داشت رو به رون کرد و گفت بریم
رون گفت باشه همین طور که در حال برگشتن بودن چیزی نظر هری را جلب کرد ایستاد یک تابلو بود به سمت تابلو رفت رون گفت چی شده هری گفت این جا نوشته تابلوی یکی از مدیران به نام فینوس کورینا
رون گفت حتمی به خاطر کهنه شدن انداختنش دور
هری گفت به نظرت این تابلو کار می کنه رون گفت نمی دونم شاید
البته تابلوها رو تا از بین نبری کاریشون نمی شه اینم حتما به خاطر کهنه شدنش انداختن دور خوب بیا بریم این به چی درد می خوره اگر خوب بود نمی داختنش این جا
هری گفت من می خوام از این استفاده کنم
رون گفت : یعنی چی
هری گفت یعنی برای کمک گرفتن از دامبلدور و صحبت کردن با اون
رون گفت از کجا معلوم که این کار می کنه
هری گفت خوب امتحانش می کنیم
خوب باید دوبار اسم دامبلدور صدا کنم
هری باصدای بلند گفت دامبلدور دام که دامبلدور ظاهر شد هری گفت کار می کونه
دامبلدور گفت اگه یواش تر هم صدام کنی بازهم کار می کنه هری با من کاری داری
راستش پروفسور اول من که یک بار صدا کردم چطوری شما اومدین مگه نگفتین تابلوی دیگران دوبار می خواد که طرف مقابل رو صدا کنی
هری عزیزم این تابلوی کسی نیست و آزاده همه می تونن ازش استفاده کنن
خوب حالا کارت و بگو
راستش پرفسور من می خوام به کمک این تابلو با شما در مورد هورکراکس ها و ولدمورت صحبت کنم و از شما مشورت بگیرم آیا این ممکنه
بله ولی تا اون جایی که من به تونم بهت کمک کنم چون من دیگه اون توانایی های قبلی رو ندارم و به قول خودت فقط می تونم از نظر فکری کمکت کونم
ممنون پروفسور
خواهش می کنم حالا اگه با من کاری نداری من باید برم
نه پرفسور خداحافظ
رون گفت خوب پس بیا اول این رو بیریم به خوابگاه بعدشم بریم پیش هرمیون
هردو به طرف خوابگاه براه افتادن هری گفت باید مواظب باشیم کسی ما رو نبینه مخصوصافلیچ
رون گفت حواسم هست .
پایان فصل اول
در پایان هر فصل فایل (( پی دی اف )) آن در قسمت لنکدونی قرار می گیرد با آرزوی قبولی تاعات و عبادات شما
نوشته شده در سه شنبه 19 مهر 1384 و ساعت 02:10 ق.ظ توسط : محسن
ویرایش شده در چهارشنبه 20 مهر 1384 و ساعت 02:10 ق.ظ